باز نشر نوشته های این وبلاگ تنها با ذکر منبع آزاد می باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

کله‌ی تاس ما و پس-گردنیِ انتخابات!



در روزگاری نه چندان دور و نه چندان دیر دو دوست و یار قدیمی در سینما مشغول دیدن فیلمی کسل کننده و یکنواخت بودند.یکی از آن دو با اشاره به کله ی تاس مردی که در ردیف جلوی آنها نشسته بود،گفت:" اگر ده هزارتومن بدهی محکم پسِ کله‌ی این مرد می زنم". دوستش شرط را قبول کرد و مرد اول پس-گردنیِ محکمی به مرد تاس زد و به او گفت: " غضنفر جان کجایی؟ بی معرفت دلم برات تنگ شده بود"! مرد تاس با ناراحتی و در حالی که پس کله‌اش را گرفته بودگفت: آقا اشتباه گرفته‌ای من غضنفر نیستم!
مرد پس-گردنی زننده پوزش خواست وباردیگر در سکوت مشغول تماشای فیلم شدند. پس از چند دقیقه دوباره حوصله‌ی آن دو سر رفت. باز با هم شرط بندی کردند و قرار شد این‌بار در قبالِ گرفتن صد هزار تومان پس-گردنیِ دیگری به آن مرد بزند. دوباره صدای برخورد دست و گردن در فضا پیچید ومرد تاس با عصبانیت برخاست و اعتراض کرد. مرد ضارب  با لبخند و خونسرد گفت: غضنفر جان مطمئن‌ام خودتی، سرکارم نذار...
مرد تاس با خود فکر کرد این داستان ممکن است ادامه یابد پس جای خود را عوض کرده و به ردیف جلوی سینما رفت و تا جای ممکن از آن دو-به گمان خود- دیوانه فاصله گرفت.
آن دو سرشار از خوشحالی و شعف، به تماشای فیلم مشغول شدند ولی باز بعد از چند دقیقه، ضارب روبه دوستش کرده و گفت: "یک ملیون می‌گیرم و دوباره یک پس-گردنی به او میزنم"؛دوستش با ناباوری گفت: باشه شرط رو قبول دارم ولی عمرن اگه بتونی! 
مرد آهسته به مرد تاس نزدیک شد و محکم تر از پیش پسِ گردنِ مرد تاس را نواخت.
مرد تاس  با فریاد از جای برخاست و گریبان ضارب را گرفت. مرد ضارب با هیجان و حق به جانب به او گفت: غضنفر جان! بی معرفت تو اینجا نشسته بودی و من بیخودی یک نفر دیگر رو که پس کله اش شبیه تو بود می‌زدم؟ کجایی؟ چطوری رفیق؟ خوبی؟!

مرد بی‌چاره مانده بود چه کند! یا باید قبول می کرد که غضنفر است و یا سینما را ترک می کرد!

 سید علی و اکبر هم مانند آن دو دوست و یار قدیمی، هر چهار سال یک بار حوصله‌شان سر رفته و محض تفنن، با هم برای کشاندن ما پای صندوق رای شرط بندی کرده و پس کله‌ی ما می زنندکه: غضنفر جان بیا رای بده اینبار فرق دارد"!
....و باز تکرار ماجرا!

ما ملت هم با پسِ گردنِ متورم و قرمز شده، یا باید قبول کنیم که غضنفر هستیم و رای دهیم یا سینما را ترک گفته و در افق سیاسی ناپدید شویم.

۲ نظر:

  1. پشت گردنم درد گرفت... خیلی خوب نوشتی و تشبیه کردی.

    پاسخحذف