باز نشر نوشته های این وبلاگ تنها با ذکر منبع آزاد می باشد.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

پناه جویان ساحل امید

به گرگ و میش آسمان چشم دوخته ام بی آنکه بدانم سحر نزدیک است و تبسم خورشید، ارمغان این انتظار خواهد بود و یا در غروبی همیشگی پایان چشمهایم مهتاب را خواهد چید!
زندان تنهایی ام نیلگون آسمان را دیرگاهی ست به فراموشی سپرده و خونرنگی تنها پنجره اش یادگاری از سحرگاهان دریاست.
چگونه تنها شدم؟!
خشکی ماسه ها را زیر پاهایم حس میکنم، با انگشتانم لمس شان میکنم. اما از هیاهو و غوغای دریا نشانی نیست.
در کدامین ساحل بی دریا سرگردانم؟!
چگونه به اینجارسیده ام؟ بازمانده ی کدام کشتی شکسته ام؟!
نشسته بر تلی از خاک و نومید از بر آمدن آفتاب، تن خسته را به تاریکی کویر درونم تسلیم می کنم.
فریادهای وحشت را باز می شنوم.هیاهوی غریبی که نزدیک شدن صخره ها را به کشتی ی بی تابمان هشدار میداد.
جمع کوچکمان را، کوچانیده شده به قهر ظلم ، بر عرشه ی کشتی کوچک چوبین باز می بینم.
نگاه نگران کودکان را می بینم تسلیم واژه گان امید زای مادران می شوند و تبسم مادران به نزدیک شدن ساحل در افق بی آنکه باوری شان باشد به واژه گان خود.
صخره را بار دیگر می بینم که پیشی گرفته از ساحل به پیشبازمان آمده اند.
هیاهویی ست. کشتی مان تن چوبی اش را به جشن وصلت موج و ساحل هدیه می دهد و ما ناباورانه تماشا گریم که چگونه ساحل امید قتلگاه مان شد.


چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازند ميان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروريزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان بدست قهر چون قارون
چون اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

"مولوی"

۴ نظر:

  1. کشتی نشستگانیم و کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها، که فتاده ایم در قلزمی پرخون، هم از دیده چون جیحون باریم و هم از دل چون هامون.

    چه دانم ها بسیار است، آری، اما مگر چه اندازه میتوان این بار را کشید و از آن رهید؟ دیگر نه یارای کشیدنمان مانده و نه توان رهیدن...

    نمیدانم ، نمیدانیم، تا به کی باید دید کشتی هایِ دلمان بر سنگ ها میخورد و ما را یارایی نیست، جز اشک، جز آه، جز خون دل، و شاید جز مرگ... که "کشتی مان تن چوبی اش را به جشن وصلت موج و ساحل هدیه می دهد و ما ناباورانه تماشا گریم که چگونه ساحل امید قتلگاه مان شد"

    ابلیس جان، گفتی گفتنیها را ، هر چه در دل ما بود و زبان گفتنش نبود، به زیبایی و غم، به زمان گفتنش.

    پاسخحذف
  2. ابلیس جان خوشحالم که گاهی می نویسی حتا اگر غمزده

    پاسخحذف
  3. گیگا، چیستا و پریسای عزیزم سپاس از اینکه هستید.

    پاسخحذف