باز نشر نوشته های این وبلاگ تنها با ذکر منبع آزاد می باشد.
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

جسدواره‌های گمنام در دخمه‌های رژیم

از درد به خود می‌پیچد. نامش چیست و چرا اینجاست، نمی دانم!
دیشب بدن نیمه جان‌اش را داخل سلول انداختند .
حضورش سکوت است واندامی پاره پاره !
سعی کردم به او کمک کنم ولی با کمترین تماس ودیدن آثار درد در چهره‌ی غرقه در خون‌اش مانع می شد.
چهره‌ی خونین‌اش آشناست.
دستان پینه بسته‌اش را می‌نگرم، شاید از فعالان کارگری‌ست.
لباس‌های پاره‌اش کردی‌ست، یا شاید بلوچ باشد!
درویشی‌ست شاید یا بهایی!
وبلاگ نویس است یا یک دانشجوی معترض!
زن است یا مرد، جوان است یا پیر!
آیا زنده است هنوز؟!...
سحرگاه همان گونه که بی صدا آمد، خاموش و ناشناس رفت!
زانوها در بغل، در کنج سلول نشسته، به آرزوهای بزرگ او فکر می‌کنم به نامی که هرگز شنیده نشد و چهره‌ای خونین که آشنا بود!

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

آهای مصباح، دینداری مثل تو از حیوان هم پست تر است.


به چرندیات آیت الله مصباح یزدی را که در ادامه می‌آید دقت کنید. حالا اگر من بی دین سخنی در نقد دین بگویم یا هنرمندی اثری در این مورد ارائه دهد به تریج قبای بعضی‌ها بر می‌خورد که چرا به تعلقات خاطر و اعتقادات هم‌وطنان توهین می‌کنید و یا دوستانی که معنای آزادی و احترام به حقوق دیگران را کج فهمیده‌اند یقه می‌درانند تا به باور خود از حقِ آزادی دین و اندیشه‌ی دیگران دفاع کرده باشند. حالا چرا کسی از حق و آزدای ما بی دینان دفاع نمی‌کند.
روی سخنم با امثال مصباح ست. شمایی که اجدادت بت‌های خودساخته را نیایش می کردند. شمایی که هم‌گونه‌هایت، آن‌طرف‌تر گاو را به خدایی و سروری خود برگزیده‌اند. شمایی که هم‌گله‌ای‌هایت آن‌طرف دنیا آلت تناسلی مرد را بوسه عبودیت می‌زنند. شمایی‌که هم‌طویله‌ای‌هایت بر چاه زجه می زنند تا نماینده الله ی‌تان ظاهر شود.
شما که به نام دین و برای خوشنودی خدایِ خون‌خوارتان، دست قطع می‌کنید، سنگسار می‌کنید، به دار می‌آویزید، تجاوز می‌کنید.
شما که پیامبرتان با دختران 9 ساله می‌خوابید و امام راحل‌تان هم‌آغوشی با کودکان را به شما آموزش داد. شما که رهبرتان قاتل است و امام‌تان متجاوز و خدای‌تان وعده دهنده‌ی عذاب‌آورترین عذاب‌هاست.
شما از حیوان پست‌ترید یا ما بی‌دینان؟!
اگر توهین به دگراندیشان مخالف انسانیت است پس شما دین‌دار توهین کننده، انسان نیستی و اگر آزاد است پس نوش جان که خوب می دانی؛ کلوخ‌انداز را پاسخ سنگ است!


محمدتقی مصباح یزدی٬ رئیس موسسه «آموزشی پژوهشی آیت‌الله خمینی» می‌گوید «انسانیت منهای دین‌‌ همان حیوانیت است» و هنوز پس از ۳۴ سال از پیروزی انقلاب «رگه‌های تمایل به اومانیسم» در کتاب‌ها و نوشته‌های نویسندگان داخل کشور دیده می‌شود.
به گزارش خبرگزاری فارس٬ آقای مصباح یزدی این اظهارات را روز سه‌شنبه (۲۴ بهمن‌ماه) در جمع گروهی از مسئولان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی کشور بیان کرده است.
وی افزوده که انسانیت آدمی بدون دین «فعلیت» نمی‌یابد و در صورت نبود دین تفاوتی با «حیوانات» نخواهد داشت و «شاید از آن‌ها هم پایین‌تر برود»
مصباح ادامه داده است: ‌«همه نهادهای دیگر باید زیر چتر دین قرار گیرند؛ جامعه دینی نیازمند اقتصاد، سیاست، فرهنگ و علوم انسانی اسلامی است.» 

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

راهنمای راست و پیچیدن به چپ؛ نقدی برمقاله‌ی« بخت بازگشت نظام پادشاهی در ايران، علی کشتگر»


مطلبی در سایت گویا نیوز با عنوان« بخت بازگشت نظام پادشاهی در ايران» به قلم آقای علی کشتگرمنتشر شده بود که در آن پس از طرح پرسش‌ها و تحلیل‌های گوناگون، نویسنده به آقای رضا پهلوی توصیه نموده بودند که" به عنوان يک ايرانی مدافع آزادی های بی حدوحصر سياسی از آزادی کامل احزاب طرفدار سلطنت در جمهوری آينده دفاع می کنم. اما توصيه ام به آقای رضا پهلوی اين است که اگر خود را وارث تاج و تخت پادشاهی می داند، و قانون اساسی مشروطه را هم می پذيرد، از هم اکنون در سياست مداخله نکند."
این نوشته نقدی برآن مقاله.


جناب کشتگر نوشته‌ی خود را با پرسش‌هایی آغاز کرده‌اند که با طرح آنها سعی شده سرنوشت محمد رضا پهلوی و تاریخ پس از سال 57 را به «اگر» و «آیا» هایی پیوند زده شود.
نیازی به ورود و پاسخگویی به این پرسش ها نیست، چرا که اصولاً مطرح نمودن این‌گونه پیش شرط‌ها برای ارزیابی سیروقایع تاریخی کاری بیهوده و غیر علمی ست. اگر قرار بر یافتن و جستجوی روند یک واقعه تاریخی با این روش ناکارآمد باشد، آنگاه می‌توان «اگر» و «آیا» های زیاد دیگری نیز به فهرست آقای کشتگر افزود. پرسش‌هایی مانند:
- اگر احزاب کمونیست، جهان را به دو کمپ سرمایه داری و کمپ سوسیالیسم تقسیم نکرده بودند و احزاب چپِ ایران به دلگرمی شوروی، سعی در کشاندن ایران به سوی اردوگاه سوسیایسم و به زعم خود رهایی ایران از چنگال سرمایه داری نداشتند، شایدهرگز هراس و ترسی در دل حکومت بوجود نمی‌آمد که به ایجاد جوِ پلیسی و اختناق بیانجامد.
- اگر جوانان ما به تقلید از فضای «چه گوارا» و «کاسترو»یی آنزمان تنها راه رهایی را چریک بازی و راه رسیدن به آزادی را لوله‌ی اسلحه نمی‌یافتند]مصاحبه کشتگر با بی بی سی[ هرگز سیاهکلی بوجود نمی‌آمد تا از دل جنگلِ آن شراره‌های آفتابِ خرمن سوز سال 57 بردمد.
- اگرروشنفکران آنزمان به جای یافتن مدینه‌ی فاضله‌شان در دامان همسایه شمالی و یا در زیر عبای پوسیده‌ی ملایان به فکر درانداختن طرحی ایرانی بر مبنای اصول مترقی جهانی بودند شاید هرگز دیوخفته‌ی مذهب از دریچه‌ای که اینان باز نمودند وارد حریم حکومت نمی‌شد.
- شاید به عنوان یک چریک مبارز نمی بایست به راحتی فراموش کنید که چگونه نیروهای جوان را جذب می‌کردید. به یاد دارید جوانانی را، که سرودهای کوهستان را از بر بودند ولی از محتوای تعالیم مارکس چیزی نمی دانستند و لنین و استالین را رفیق می نامیدند ودر همان حال پاسبان سرگذر را دشمن می دانستند.
« اگر وآیا» ها چنان بسیار است که بهتر آن باشد تا کلام را درز گیریم.

خود را سوسیال دمکرات می‌دانید و عنوان می‌دارید که "و ما اگر آرمان های سوسیال داریم و می خواهیم دفاع بکنیم، بعد از دمکراسی می توانیم از آن دفاع کنیم. یعنی در حکومتی که جامعه مدنی سرکوب می شود و احزاب مختلف سرکوب می شود، ما فعلا نمی توانیم صحبتی از سوسیال دمکراسی بکنیم." و همچنین  " اما به نظر من در ورای تمام این تمایزات آنچه که فوق العاده اهمیت دارد نقاط مشترک همه ما بر سر مسئله آزادی است."  ]همان مصاحبه[

چگونه است که صحبت بر سر سوسیالیسم را به موعدی پس از آزادی موکول می‌کنید ولی از هم اکنون خط بطلان بر حکومت پادشاهی می‌کشید؟!
اگر خاطرات ناخوشایندی از سلطنت موجود است که هست، خاطرات ناخوشایندتری ازسوسیالیسم آلوده به تفکرات کمونیستی در ذهن جهانیان هنوزهم به یادگار مانده است. می‌فرمایید:" در کشورهای بريتانيا، سوئد و يا اسپانيا نيز به نهاد سلطنت همچون يکی از اشياء موزه تاريخ نگاه می کنند. و پادشاه از هرگونه دخالت در سياست منع شده است."
چرا از خود نمی‌پرسید که دلایل کشورهایی که برشمردید برای تحمل هزینه‌های اضافه، جهت نگهداری این شی ٔ (نهاد سلطنت) در موزه ی تاریخ چیست؟ اگر پاسخی یافتید به عنوان یک دمکرات باید این حق را به ایرانیان نیز بدهید که اگر خواهان پرداخت چنین هزینه‌ای باشند، به عقیده‌شان احترام گذاشته شود.
جناب کشتگر به قول خودتان "هيچ رهرو راستين راه دموکراسی نمی تواند از ما بخواهد که تاريخ گذشته را فراموش کنيم." اما بدانید که همان رهرو راستین راه دمکراسی نیز از ما می‌خواهد که بر اساس انصاف تاریخ را قضاوت کنیم و فقط در پی آموختن درس‌مان از اشتباهات دیگران نباشیم چرا که بیشترین درس تاریخ در اشتباهات خودمان نهقته است.
من نیز مانند شما تمایلی به حکومت پادشاهی ندارم اما برخلاف شما، هرگز به خود اجازه نمی‌دهم به کسی توصیه کنم در سیاست مداخله نکند حتا اگر آن شخص خود را وارث تاج و تخت پادشاهی  بداند، و قانون اساسی مشروطه را هم بپذيرد. حتا اگر آن شخص رضا پهلوی باشد چرا که برای رسیدن به آزادی صف های‌مان هرچه فشرده‌تر باشد، آزادی‌مان نزدیک‌تر خواهد بود.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

نوریزاد بجای نظام، به حفظ ارزش های انسانی رای داد








می‌پرسیدی کـــه چیست این نقش مجاز
گـــــر بــــرگویم حقیقتش هســـــــت دراز
نقشی اســـــت پدید آمــــــــده از دریایی
و آنـــــگاه شـــده به قعــــــــــر آن دریا باز  «خیام»


رویای نوریزاد را خواندیم. در رویایش شناور شدیم و همراه او شاهد رشد و نموش بودیم. دیدیم که چگونه او به ندای لالایی افسون گری به خواب رفت. خوابی که سال های سال به طول انجامید، عمیق و عمیق تر شد تا سرانجام به رویایی بدل گشت. رویایی شیرین، که در آن نوریزاد به حقیقتِ وجود خود رسید و حقیقت انسان را دید.
نوریزاد با چشم دل وقلب‌اش بزرگی و کرامتِ انسان را دید و ارزش هایش را، برابری را دید و عدالت را! نوریزاد با چشم دل و قلب‌اش ایران آباد را دید و ایرانی را! آزادی را دید و ایرانی آزاد را! نوریزاد دررویایش هموطنان‌اش را دید بی آنکه دین، رنگ و جنسیت‌شان را ببیند. زرتشی را، مسیحی و یهودی را، بی دین و مسلمان را، زن و مرد، کودک و پیر، دارا و ندار را دید در کنارهم آزاد و رها در کشوری که ایران می‌خوانیمش.

خوابش هر لحطه عمیق‌تر شد و رویایش شیرن‌تر، پلک‌هایش فشرده‌تر شده و قلب‌اش گشوده‌تر.
می‌دید که چگونه خدایش در هیبت انسان بر زمین حکم می‌راند، می‌کشد، تجاوز می‌کند و ویران می‌سازد.می‌دید که چگونه آسمان که روزگاری ملجاء و پناهگاه انسان گریزان از بی عدالتی بود، مظهر ظلم و ستم شده به فریبی و نفرینی!
در پس رویای شیرین‌اش، لبخند خدایش را در آسمان دید و انسان را بر زمین.
چشم دل را باز کرد و به روشنی دید آنچه را که تاکنون بر او پوشیده مانده بود و پنهان.
 نوریزاد را دیدیم که نظاره می‌کند ستمی را که دراین سال‌ها به نام دین برمردم رفته است و بخشش خود را ودیگران را به توبه‌ای جانسوز به امیدی پر مهر طلب می‌کند.
اکنون شب به انتها رسیده است و دیری نخواهد پایید که خورشید آزادی از افقِ خاورانِ ایران بردرمد و او به جبری طبیعی از خواب خوش و رویای شیرین‌اش برخواهد خواست. چشم‌ها را باز خواهد نمود و ایران را همان‌گونه که در نبض زمان جاری‌ست خواهد دید. ای کاش رویای صادقه‌اش را به خاطر آورد و دردها را آنگونه که دیده است برشمرد و ریشه ‌ی دردها را آنگونه که می‌داند بنمایاند تا سخن‌اش مرحمی باشد بر دل دردمندان و شمشیری بر قلب وحشت و ستمگران.

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

رضا پهلوی، نامی که جرم است



در حال خواندن کتاب وبحث بر سر آن، ماموران ساواک مرا و دوستان ام را به مهمانی اوین دعوت کردند و آنچنان که شایسته‌ی سازمان امنیت یک رژیم دیکتاتوری‌ست از ما پذیرایی نمودند. در بازجویی‌های ساواک بود که دانستم، کشور به یمن و برکت ملوکانه پای در راه تمدن بزرگ گذاشته و من می‌خواسته ام حرکت‌اش را مانع شوم. بر خودم بالیدم که چه قدرتی داشته‌ام که در زیرزمین خانه با چند کتاب، جلوی چرخ‌های قطار همایونی را سد کرده‌ام. سال‌های خوبی را در آن مهمانی اجباری به صرف آب خنک گذراندم. صبحدمی درب ها باز شد و پیام آمد که، قطار تمدن بزرگ متوقف شده ومهمانی به پایان رسیده است. نگاه‌های افتخارآمیزی رد و بدل شد و لبخند بر لب پای برخیابان نهادم. چند ماهی نگذشته بود که برای مرتب کردن خرت و پرت هایم به همان زیر زمینی که اشاره شد رفتم و سیل خاطرات دور،  مرا درلابلای برگ‌های نوشته‌ها و کتاب‌های قدیمی غرق کرده بود، که ناگهان ضربه ای محکم مرا از خاطراتم جدا ساخت و ضربه ی محکمتر بعدی مرا به دیار بیهوشی روانه کرد. چشم هایم را که گشودم در جایی بودم تنگ وتاریک که بعدها دانستم بخش جدیدی از همان اوین همایونی‌ست.
میزبانان جدید به دیدنم آمدند و پذیراییِ شاهانه که نه، ملایانه ای از من بعمل آوردند. بحث شان این بود که لابد از آسمان بریده ام که به زیرزمین رفته ام و بدون شک با الله سرِ ستیزه دارم. باری چندین بهار نیز بر این منوال گذشت. روزی درب خروج را به من نمودند که برو! من برای دومین بار از آن در خارج می شدم ولی اینبار با چند عضو ناقص شده، قلبی شکسته، بی تبسمی بر لبانم و به قول شاملو چیزی شبیه آتش در جانم .
در گوشه ای خزیدم چرا که به آسمان نظر داشتن ریا بود و بر زمین نظر دوختن جرم و زیرزمین خانه ام نیز دیرزمانی بود که ویران گشته بود.
این مقدمه را گفتم که میزان ارادتم را به شاه و ملا بیان کرده و خواننده را از پیشداوری باز دارم.

ولی فقیه زمانه به تاسی از امام کبیر بیداد میکند، می کشد و ویران می‌سازد و ما بر سرِیکدیگرزنان و گریبان یکدیگر دران، به نظاره نشسته‌ایم.
هستند کسانی که پرچم مخالفت بر ولی فقیه کنونی برافراشته اند، زآنکه می‌پندارند که او از خط امام کبیر راحل‌شان منحرف شده و باید مسیراو را اصلاح کرد، بی آنکه بگویند این انحراف در کجاست؟ کدامین ظلم را خامنه ای بدعت گذارد که خمینی از آن بَری بود؟! کجای این کشور را خمینی آباد کرده بود که بدست خامنه ای ویران گشت؟! باری می نویسند، مصاحبه میکنند، زندان میروند، اعتصاب غذا می کنند و قهرمان لقب می گیرند بی آنکه پاسخگوی هویت سیاسی‌شان باشند. گویی تاریخ فلاکت این مرزو بوم با آمدن دولت احمدی نژاد آغاز شده و پیش از آن در بهشت ساخته شده توسط اینان می زیسته ایم بی آنکه خود بدانیم!
این مبارزان شش ساله و فرشتگانِ بی گناه بهشت خمینی از چنان مصونیتی برخوردارند که هیچ نقطه تاریک که نه، خاکستری رنگی در پرونده‌شان نباید یافت. تصدیِ پست‌های کلیدی، دست دردست جنایت کاران داشتن، رانت خواری، ثروت های رویایی وصدها مورد مشابه، نمی تواند هیچ خللی در باور قهرمان ملی بودن آنها وارد سازد. کسی از گذشته‌شان نباید بپرسد، ملاک حال آنان است، نام ونشان خود و اجدادشان بی اهمیت تر از آن است که  درصدر اخبار قرار گیرد. اینان معصومینی هستند با ریش های مرتب با حساب های بانکی فربه که میتواند رسانه‌ها زیادی را به قهرمان بودن‌شان به شهادت وادارد.
گروهی نیز هستند که خمینی بر گرده‌ی بی تدبیری سیاسی شان سوار شد و خود اولین زخم خورده‌گان شمشیر خون ریز او بودند، ولی غروری تهی از منطق- پنهان شده در سماجت بیمارگونه- از آنان مجال بازگشت از راه رفته را گرفته و همچنان بدنبال گوهرخیالی‌شان در نو توی عمامهی  و عبا سرگردانند.هنوز هم افتخار می کنند که تفنگ چریک‌هایشان، تفسیرهای روشنفکر پسندشان از کتاب و حدیث و مشاطه گری شان در نوفل لوشاتو دیو کمین کرده سیصد ساله را به خانه کشاند.
 اینان را به نقد می کشند، دشنام شان می‌دهند، اعدامشان می‌کنند اما همچنان نام و نشان‌ و مرزهای خصوصی‌شان از اتهام مصون مانده است. کسی شجره نامه شان را تورق نمی‌کند تا معلوم شود که بسیاری از اینان نیز ملا زاده‌اند و در دل حقوق بشر را در کتاب آسمانی می‌جویند هرچند به ظاهرخویشاوندی همسایه‌ی شمالی را خوش می‌داشتند.

گروه سومی نیزهست که به هر دلیل از حکومتِ ملایان نومید شده و داعیه ای جز سرنگونی این رژیم گورزاد ندارند. اگر به این هدف شان برسند، چه خواهند کرد، خود داستانی دیگر است ولی آنچه  که می بینیم طیفی گسترده، و با انگیزه های گوناگون در این گروه قرار می گیرند. این گروه نیز مانند گروه دوم نقد می شوند، دشنام می شنوند، با توجه به سابقه به لقب هایی اینچنین نیز نامیده می شوند : تروریست، همکار صدام، فسیل، ساواکی، تجزیه طلب و...

در این گروه کسی هست که داستانش با دیگران تفاوت دارد. رضا پهلوی را می‌گویم. این فرق از اینروست که موضع گیری و اظهار نظر موافقان و مخالفان رژیم در مورد او به شکلی متفاوت با دیگران صورت می‌گیرد. ایشان را هیچ گاه به طور مستقیم نقد نمی‌کنند. درآغاز او را تعمداً نمی‌دیدند و پس از آنکه عیان تر از آن شد که نبینند به مقابله‌اش همت گماردند. مقابله‌ای خارج از عرف‌های معمول سیاسی!

 پرسش از پدر بزرگ ‌اش، که چرا مسیر راه‌آهن را به جای  شرقی-غربی، شمالی- جنوبی انتخاب نکرده ، چرا چادر از سر زنان کشیده، چرا سوادآموزی را اجباری کرده و چرا در جنگ جهانی از ابرقدرت‌های جهان شکست خورده؟
 پرسش از پدرش، که چرا دیکتاتور بود، چرا آمریکا را به شوروی ترجیح می‌داد، چرا اژدهای روحانیت را در آستین خود پرورید و چرا وقتی که مردم به نفرت نامش را در خیابان سرودند عطای آن خاک را به لقایش بخشید.

پرسش از خودش، از رخوت سیاسی‌اش، از تبری جستن از پدر، از نام فرزندانش، از مدرک تحصیلی‌اش، از برنامه ی آینده اش، از سخن گفتن هوادارانش و حتا از نام و نام خانوادگی‌اش!

چرا دوری ایشان از سیاست سوال برانگیز است،‌ ولی دوری بیست ساله‌ی دیگران روزه سکوت و سکوت سیاسی تعبیر می‌شود؟
چرا از ایشان برای جنایات پدر بازخواست می‌شود، ولی حساب پدر‌های دیگر که هنوز هم از تصمیم گیران نظامند از فرزندان‌شان جداست؟ آیا شاهزاده بودن جرمی مافوق آقازاده‌گی ست؟
چرا ایشان برای تاریخ صد سال اخیر-که در آن نقشی نیز نداشته - می بایست پاسخ‌گو باشند، ولی دیگران برای نقش مستقیم خود در جنایات رژیم الزامی به پاسخ‌گویی ندارند؟

دلیل این تفاوت چیزی نمی تواند باشد به غیر از همان نام خانوادگی!
 رضا پهلوی نباید درراه سرنگونی این رژیم ضد بشری گامی بردارد، او نباید از دمکراسی سخنی به میان آورد، دل او نباید برای آزادی وطن و زندانیان دربند بتپد، حقوق بشر نباید به دلمشغولی او تبدیل شود، او نباید دشمنان پدر خود را ببخشد، او حتا مجاز به استفاده از نام خود نیست چرا که، نام رضا پهلوی جرمی‌ست نابخشودنی!

کاش روزی خسته شویم! کاش از پای درافتیم! شاید بی حرکتی‌مان به نسل جدید فرصت دهد تا بی کینه و غرور،  عاقلانه قدم بردارد. شاید آنها دست‌های اتحادشان را- برخلاف پدران‌شان- به هم پیوند زنند و هرگامی که برای آزادی ورهایی ایران برداشته شود را ارج نهند بی آنکه نام‌ها را به خاطر بسپارند.
 داغ شکنجه وزندان همایونی و همسان ولایی آن در دل من حک شده است و از همین روست که دلم با کسانی ست که قلب شان برای آزادیِ زندانیان این وطن می تپد.

آنکس که برای دوستی آمده تنها به پاکی دست می‌نگرد ولی آنکس که برای دست‌بوسی پا پیش گذاشته به نام صاحب دست می‌اندیشد.